خدا حافظ...
چرا با من خداحافظ ؟
خدا حافظ به من گفتی وبرقندیل مژگانم بلوراشک جاری بود غم تلخی میان غصه هایم با تمام بی قراری بود.
چرا با من خداحافظ ؟
تو که گلبوته های شهرشادم را زباران نگاهت بارورکردی
تو که جام خیالم را هرشب ازشراب عشق پرکردی
تو که افسانه با عشق بودن را برایم از کتاب زندگی خواندی
تو که بذرمحبت را به دشت سینه افشاندی
چرا با من خداحافظ ؟
خداحافظ سکوت تلخ وشیرین است غم رفتن غمی بسیارسنگین است.
همهء فرشته های گم شده پیدا بشن دنیا بهشته...
خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام نه واسه مشکلو حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنمو بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم
خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا هوا
خدا رو میخوام که فقط تورو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقها رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیزاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه
خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم
یه فرشته لب دریا مثه رویا وای چه زیبا یه فرشته پاکو معصوم وای چه اروم انگاری همین حالا اومده دنیا یه تولد لب ساحل یه تبسم از ته دل یه ادم که دیگه نیست تنهای تنها یه فرشته که با گریه هاش نوشته همهء فرشته های گم شده پیدا بشن دنیا بهشته
ارشیو.....
۹۰)آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تاصدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، میخواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
۹۱)چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط برای تو می تپد
۹۲)من آمدنت را جشن می گیرم ...
من به خود برگشتنت را جشن می گیرم ، تو به خودت برگشته ای و من خوشحالم . تو گذشته را رها کردی و من به تو می بالم ، من خوشحالم که تو مرا فراموش کرده ای ، تو زندگی را دوباره شروع
کرده ای ، من خوشحالم که تو پنجره های امید را به روی خودت باز کرده ای .
امروز عشق بر تو بوسه می زند ، گل بر تو بوسه می زند ، باد بر تو بوسه می زند
امروز حتی خدا هم بر تو بوسه می زند ...
۹۳)شايد ميشه بعضي هارومثل اشك از چشمات بيندازي اما نميتوني جلوي اشكهات كه با رفتن بعضي ها از چشمات جاري ميشه بگيري. هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات آدم توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و بياد موندني ترين لحظات رو براي آدم بوجود آوردن
۹۴)(دوکلمه حرف حساب) اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست .. .. ... .. .... ؟! مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد
۹۵)می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
۹۶)وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا اب دريا شووره
۹۷)نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم.... چون دنيا يه روز تموم ميشه. .
.. نميخوام بگم که مثل گلي. .
.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه.
.. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس.
.. چون شب هم بالاخره تموم ميشه..
. نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي.
.. چون اب که هميشه پاک نميمونه..
. نميخوام بگم که دوستت دارم. .
.. چون منکه اصلا دوستت ندارم. .
.. بلکه من عاشقتم تقديم به تنها ترينم
دل دریا...
تو که دستت به نوشتن اشناست دلت از جنس دل خستۀ ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل مارو بنویس... دل مارو بنویس
بنویس هرچه که مارو به سر اومد
بد قصه ها گذشتو بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه هارو میکشیم نمیشماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من ابله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای مارو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشقو با نگاهت تازه دیدی
بادبان به سینۀ دریا کشیدی
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیمو قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فرارو در فریبیم
بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو میکشیم نمیشماریم
فریاد ساکت...
مائده-ی
تنهایی...
دلتنگی هاتو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یک بار بعدش خدا نگهدار
تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخ وقتی که بی تو هستم تنها میمونه دستم با این دل شکستم
دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار
داری میری نمی خوام وقت تورو بگیرم این حرف اخر من
دوستت دارم
دوستت دارم میمیرم
تنهایی خیلی درد اگه نیای تو خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم
تنهایی خیلی سرد وقتی پیشم نباشی اتیشم نباشی بیدار میشم نباشی
تنهایی خیلی سردمه
ممنونم...
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
میدونم خوب میدونی تو تارو پودو ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خندۀ من
چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو , تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز
به جونه خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازی هامو طاقت میکنی
هرچقدر بد میشم تو نجابت میکنی
هر کجای دنیا باشم با منیو در منی
نگران حالو روزم بیشتر از خود منی
میدونی با تو...
پرم از شعرو ستاره
میدونی بی تو...
لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو...
این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره
منو ببخش...
منو ببخش
منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرانو
منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرانو
لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو
غافل از معجزۀ تو شد وجودم اسیر جادو
منو ببخش که درخشیدیو من چشمامو بستم
منو بخشیدیو من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش
تو به پای من نشستیو جدا از تو نشستم
چه نیاوردی به رو هرجا دلت رو میشکستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش
درها وديوارها...

ما ، دو ديواريم .
ما ، دو ديوار بلند کوچه ای تنگيم .
دست معماری که شايد نام آن تقدير - يا هر چيز ديگر بود -
خشت روزان جوانی را
روی هم می چيد و می خنديد .
قلب های نوجوان ما
در گل هر خشت می ناليد .
ما ، دو ديواريم .
سال های سال
روزها ، شبها
رهگذرهای شتابان را به کار خويش می بينم ،
رهگذرهايی که سر در گوش هم دارند .
رهگذرهايی که تنهايند و تنهايند .
ما ، دو ديواريم و در ما پلک هر در ، بسته ی جاويد
تا نسيم گفتگويی از نهفت کوچه می خيزد
پلک درها ، با خيال دست پنهان نوازشگر
نرم می لرزد
دست پنهان نوازشگر ، ولی افسوس
پلک درها را به رؤيای گشايش گرم می دارد .
لحظه ها و پلک ها چون سرب .
ما ، دو ديواريم .
ما کنار خويش و دور از خويش می ميريم .
ما اسير پنجه ی معمار تقديريم .