برای تو...
داشتم میرفتم که با همه چیز خداحافظی کنم
داشتم میرفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم
گمان نمیکردم چشمی در جستجوی من باشددر راهی بودم که از انتهایش خبرنداشتم
و هرچه بیشتر پیش میرفتم،بیشتر رنج می بردماز همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
چگونه فراموشت کنم تو را
که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی
عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
اهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست اوردی
چگونه فراموشت کنم تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس میکردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
گاهی دلم نمیخواست تو را ببینم
اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز میکرد
گاهی دلم نمیخواست تو را بخوانم
اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی میکردی
من در کنار تو بودم بی انکه شور و نوایی داشته باشم
بی انکه بدانم تو از خورشید گرمتری
من با خاطرات تو زنده خواهم ماندچه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی
شاید باور نکنی،از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر میکشد باقی می ماند ...